نظر علي الطالقاني

567

كاشف الأسرار ( فارسى )

شود حوائج او غير حتمى مىشود و يكى به عكس اين شود . پس اى عزيز ، از خود و تمام ما سوا مأيوس باش و چشم اميد به همان خداى خود داشته باش كه تا او راه نبرد نتوان راه رفت با آن كه اختيار در ميان است و بفهم چه گفتم . اللّهمّ وفّقنا بمحمّد و آله ، خدايا به محمّد و آل محمّد كه ما را در بوتهء امتحان مگذار و ما را به خودت واگذار . بارى اين بود بيان آن كه اين گونه اعمال ، بىقصد قربت و بال است و قربت در اينها ركن و شرط است . و امّا بيان آن كه اعتقاد نيز در آنها شرط تأثير است ، سرّ او هم واضح است . بيانش بعون اللّه اين است كه يك بار ملاحظه مىشود احوال سلطان و صفات او و سلوك او با زير دستان به تنهائى ، و به اين لحاظ احوال سلطان و احكام او طورى است و يك بار ملاحظه مىشود احوال او با ملاحظهء احوال رعيّت و زير دستان و صفات و اعتقاد و خدمت و زيركى و عقل و شعور و مراتب ايشان ، و به اين لحاظ احوال سلطان و احكام او طور ديگرى است بلكه هر كسى را با هر كسى و هر چيزى را با هر چيزى ملاحظه كنى همين اختلاف را علانيه بينى . مثلا اگر تو فى حدّ ذاته مرد غنى و كريم باشى و اعتقاد غلامت اين باشد كه تو بسيار فقير و پريشان و لئيمى و تو از اعتقاد او مطّلع باشى او به سبب اين اعتقاد زشت مستحقّ ردّ و حرمان است چه در نزد تو و چه در نزد ديگران و چون از تو چيزى خواهد تو و ديگران به او گوئيد از فقير و بخيل چه توقّع دارى و اگر كسى به كسى ظالم گويد و بعد براى رفع ظلمى به نزد او آيد در جواب گويد از ظالم چه توقع دارى و اين گونه كلام قياس منطقى است . يعنى من ظالمم به اعتقاد تو و ظالم رفع ظلم نمىكند و محلّ توقّع نيست و قياس اوّل اين است كه من فقير و بخيلم به اعتقاد تو و طلب احسان از فقير و بخيل بىجا است و هكذا . و ايضا اگر كسى از بلاد بعيده به اعتقاد آن كه تو مرد غنى و كريمى ، به نزد تو آيد و تو چنين نباشى ، شكى نيست كه او را به سبب اين اعتقاد و طىّ مسافت همه مستحقّ احسان دانند پس مىخواهى كارى كنى كه او را مقضى المرام روانه سازى و او را از آن اعتقاد برنگردانى . يا آن كه اعتقاد كرد كه تو گفته‌اى هر كه براى من چنين كند هزار درهمش دهم پس آن كار را به اين اميد براى تو كرد بالبديهه مىيابى كه نااميد كردن او خوب نيست و احسان به او بسيار نيكو است اگر چه آن كار را نگفته باشى . از اينجا سرّ قاعده تسامح بر تو روشن شود و ما سرّ قاعدهء تسامح را در كتاب طراز المصائب